بعلت سرطان ، احمد فوت کرد،حالش خوب بود با یه عفونت از دنیا رفت ،امروز پنجمش بود ، چقدر روحیه داشت همش میگفت خوب میشم ، خواهر زاده هام سر قبرش ،ناله میکردن ، یکی از دخترهاش میگفت بابا تو گفتی من قوی ام ، بابا هزار بار دعای کمیل خواندم ، تمام دعا ها رو حفظ شدم ، بابا چرا خوب نشدی پس ، بغض م گرفته بود ، نتونستم طاقت بیارم ، گریه کردم ، همه فکر میکردن از ترس مریضی خودم گریه میکنم ، میگفتن ،مریصی تو فرق داره ، تو خوب شدی ، چرا گریه میکنی ، خدایا ، خدایا ، چی بگم ، امروز همه مردم با هام مهربون شده بودن ، همه جویای احوالم بودن ، میگن برات دعا میکنیم ، انشالله که شفا پیدا کنی . الانم . تنم داره میلرزه اشک تو چشام حلقه زده ، بعضی گلوم رو گرفته ،چند روز دیگه باز باید برم شیمی درمانی ،
ما را در سایت معتاد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89